من نامریی
شاید نامریی شدم.خودم خواستم یا نه نمی دونم.فقط می بینم آدمهای اطرافم از کنارم رد میشن
یعنی منو میبینن و اهمیت نمیدن یا نمی بینن. از کی اینجا افتادم اینم یادم نیست.
یه صدایی از راه دور می شنوم ولی حتی نمی دونم از کدوم طرف .می ترسم دوباره بلند شم و حرکت
کنم و باز هم اشتباه برم. و صدا دور شه دور و دورتر.
شاید منم دارم یه قورباغه پخته شاد میشم ولی یادمه اینو دلم نمی خواست....
مگه میشه هرچی دلم می خواد نیست هر چی دلم نمی خواد هست نکنه....
شاید دلم یه چیزهایی می خواد که هیچوقت به من نگفته ولی ما قرار گذاشته بودیم همه حرفهامون را
به هم بزنیم. قرار نبود چیزی را از من مخفی کنه.
فقط چند وقته دیگه فرصت دار ی که اونی را که دلت می خواد رک و پست کنده بهم بگی.فقط چند ماه
دیگه.این آخرین فرصت .من جای تو بودم حتما جدی می گرفتم.
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر ۱۳۸۶ ساعت 22:40 توسط مانا
|