یلدا

شب یلدا....انار و فال حافظ......دور همی و شادی.......آجیل . بخور بخور....

امروز که تبریک شب یلدا را برای دوستام send می کردم چند نفرشون جوابم را دادند که خیلی وقت بود

ازشون بی خبر بودم.این خاصیت invisible هم چیز بیخودی استولی خوب خدا را شکر

که شما هستید

که شماهایی هست

امید وارم بهترین شعر حافظ نصیب فال شبانه تان شود.......چقد شاعرانه

راستی فتی جون تولدت مبارک جییییییییگر!

 

برگه معجزه

یه کیف مشکی بزرگ دارم....پر از عکس و نامه و دست خط دوستای قدیمی و تقویم های هر سال که پر از خاطرات کوتاه و جمله های رمزیه!! که البته بعضی از این رمز ها را خودم هم یادم رفته

هر از گاهی هر چی توش هست میریزم بیرون و  چند لحظه ای از حال به گذشته میرم..........با بعضی هاش می خندم و با بعضی هاش بغض می کنم.........

راستی انگار بعضی چیزها همیشه هستند ولی تا بهشون احتیاج پیدا نکنی نمی بینیشون...این کاغذ را هم تازه از توی همون کیفی پیدا کردم که ده بار زیر و رو شده بود........ولی تا حالا ندیده بودمش.

چند سال پیش توی یه شرکت بازرگانی کار می کردم.برای نمایشگاه شرکت از یه آقای هندی دعوت کرده بود.دبی کار می کرد.از وضع زندگیش هم همه جوره راضی بود.......همیشه هم لبخند داشت...

موقع رفتن بهم یه کاغذ داد گفت من چند سالی هست که این برگه ها را پر میکنم و توی یه پوشه نگه می دارم........هیچ کس حتی زنم هم نمی دونه که اونها را کجا می ذارم.........یه چیز کاملا خصوصیه...

توی برگه اینا رو نوشت و بعد هم شروع کرد به توضیح دادن........

Mana

                         weakness                                                           Strength                    

 

 

threats                                                              opurtunities                   

 

      Action plan            

Strength:قوتهایی که داری.مثلا خوب حرف می زنی...خوب راه می ری.........اعتماد به نفست خوبه.......و یا هر چیزه دیگه ای که خودت فکر می کنی...

Weakness:ضعفهایی که داری ...مثلا زود عصبانی میشی.پشت کار کمی داری.......وقت زیاد هدر میدی.........

oportunities:شانس هایی که در خودت میبنی و می تونی داشته باشی.......مثلا توی یه شرکت بزرگ کار کنی.........ماشن خوب سوار بشی......سالی یکبار مسافرت خوب بری.........

threat:این یکی از همه جالب تر بود........بهم گفت یادت باشه توی زندگی یه ازای هر چیزی که به دست می یاری باید یه چیزی بدی........اگه خودت انتخاب نکنی دست تقدیر این کارو میکنه و چیزی را ازت می گیره که تو نمی خواستی از دست بدی..پس حواست را برای این یکی خوب جمع کن....

میگفت: از کشورم دورم و از پدر و مادرم..... بهای  پیشرفت در کارم دوری از خانواده بود و اینو خودم انتخاب کردم 

Action plan:کار هایی که برای رسیدن به هدفت باید انجام بدی.....مثلا کمتر بخوابی.........کمتر تفریح کنی.......

این نوشته ها معجزه می کنه باور کن

دقیقا الان به همچین چیزی احتیاج داشتم و چه خوب موقعی این برگه را پیدا کردم........

انگار............

انگار قراره جواب همه کارهای دیگران را من بدم.......انگار قراره من هیچوقت دیگه با دلم جلو نرم.......

انگار قراره جرم کم عقلی دیگران به پای من نوشته بشه.........انگار قراره زندگی وسط رینگ منو به زمین

بزنه.........انگار قراره من دست از پا خطا نکنم تا ثابت بشه که دنیا هنوز آدمهای خوب داره!!!!!!!

می خوام نداشته باشه...دلم نمی خواد قوی باشم......اینقدر من تو رودرواسی نندازید.....من دیگه

تصمیم بزرگ نمیگیرم......قوی هم نیستم.......یه مانا مثل بقیه آدمها........میخوام مخم را تعطیل کنم...

هر کاری حال میکنم انجام بدم.....همین

اصلا از این که حرفهای منو نمی فهمی ناراحت نیستم چون اگه قرار بود هر کی رد میشه حرفمو بفهمه

دیگه وای به حالم!!!

چرا همیشه باید ور عاقلم رفتار کنه پس ور احساسم چی!نکنه نداشته باشم!شاید هم یه جا

خاکش کردم....اونم بی سنگ قبر مخفی مخفی!

 

چشمها را با صابون باید شست!!!

چشمهات رو بشور....

شستم....

خوب حالا این چند تاست؟ ۲ تا

نه خوب نشستی  صورتت را که خوب صابونی کردی چشمهات را باز کن بذار تمیزتر شسته

بشه..........

حالا این چند تاست؟

چشمهام می سوخت و درست نمیدیدم......همه چیز محو بود....

خوب حالا این چند تاست؟ ۴ تا

آهان درست شد نگفتم چشمهات رو خوب نشستی.........

می دونید بعضی اوقات توی زندگی مجبوری که بقول سهراب چشمات را بشوری اونهم با صابون فراوون ،

 وسطش چشمهات رو هم باز کنی تا خوب شسته بشند  و  جوری ببینی که  اطرافیان می خوان و تا

وقتی ۲ تایی که مطمینی دوتاست را ۴تا نگفتی دست از سرت بر نمی دارند...........

زندگی قاچاقی

یادم نیست کی میگفت ولی حرف خوبی می زد.میگفت: ما تو این مملکت قاچاقی زنده ایم.......

امروز یه هواپیما سقوط کرد.خورد به یه ساختمون و تکه های آهنم  ریخت روی سر مردم بیچاره.

 تو دبستان یاد گرفتیم وقتی از خیابون رد می شیم چپ و راست را نگاه کنیم ولی باید اضافه کنم که

علاوه

بر چپ و راست باید بالای سرمون هم نگاهی بندازیم تا به موقع بتونیم جا خالی بدیم.

البته این توصیه برای آدمهاییست که مثل من یه جورایی جون دوست هستن و تا هفتاد -هشتاد سالگی

یه برنامه منظم

ریختن و یا یه عا لمه آرزو دارید که می خواین به همش برسید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

آهای مسئولین محترم من که راضی نیستم این مدلی بمیرم.

يک روز و هزار سال

این نوشته را یکی از دوستام برام ایمیل کرده بود.

يک روز و هزار سال

 

 دو روز مانده به پایان جهان

تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است تقویمش پر شده بود و تنها دو روز

تنها دو روز خط نخورده باقی بود.

پریشان شد و آشفته و عصبانی

نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.

داد زد و بد وبیراه گفت ،خدا سکوت کرد

جیغ کشید و جار و جنجال راه انداخت

خدا سکوت کرد

آسمان و زمین را به هم ریخت

خدا سکوت کرد

به پر و پای فرشته ها و انسان پیچید

خدا سکوت کرد

کفر گفت و سجاده دور انداخت

خدا سکوت کرد

دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد

خدا سکوتش را شکست و گفت : عزیزم

اما یک روز دیگر هم رفت

تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی

تنها یک روز دیگر باقی است

بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن

لا به لای هق هقش گفت : اما با یک روز ؟

با یک روز چه کار می توان کرد ؟

خدا گفت : آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ، گویی که هزار سال زیسته است

و آنکه امروزش را در نمی یابد ، هزار سال هم به کارش نمی آید

و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت

حالا برو و زندگی کن

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گوی دستانش می درخشید

اما می ترسید حرکت کند ، می ترسید راه برود ، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد

قدری ایستاد

بعد با خودش گفت : وقتی فردایی ندارم ، نگه داشتن این یک روز چه فایده ایی دارد

بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم

آن وقت شروع به دویدن کرد

زندگی را به سر و رویش پاشید

زندگی را نوشید و زندگی را بویید

و چنان به وجد آمد

که دید می تواند تا ته دنیا بدود

می تواند بال بزند

می تواند

او درآن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد ، زمینی را مالک نشد ، مقامی را به دست نیاورد

اما

اما درهمان یک روز دست بر پوست درخت کشید ، روی چمن خوابید

کفش دوزکی را تماشا کرد ، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید

و به آنها که او را نمی شناختند سلام کرد

و برای آنها که او را دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد

او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد

لذت برد و سرشار شد و بخشید و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد

او در همان یک روز زندگی کرد

اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند

امروز او در گذشت ، کسی که هزار سال زیسته بود

 

 

 

چهره های ماندگار

امسال هم مثل هر سال همایش چهر ه های ماندگار برگزار شد. بعضی ها هنوز سر حال بودند و با پای خودشان برای گرفتن تقدیر نامه می آمدند ولی بعضی ها با کمک دو -سه نفر نفس زنان به روی سن می رسیدند.

خوب بود که با تک تک اونها صحبتی هر چند کوتاه می شد و یا به جای خیلی از این برنامه های بی محتوای صدا و سیما برنامه ای برای مصاحبه با این چهره ها می گذاشتند که مطمئنم خیلی حرفها برای گفتن دارند.

ولی یک چیز عجیب دیگه اینکه در طی این چند سال برگزاری همایش در بعضی سالها یک زن و در بعضی سالهای دیگه حتی یک زن هم معرفی نشده.

یعنی ما واقعا خانمی که چهره ماندگار باشه نداریم.واقعا این توهین به زنان جامعه نیست.

در ضمن اینکه خیلی از زنان ما علاوه بر فعالیتهای بیرون از خونه هنوز وظایف زن سنتی گذشته را هم بر عهده دارند و در چنین شرایطی از زنان موفق روزگار محسوب می شوند که این ارزششان را چند برابر می کند.

ولی گویا مرد های ما هنوز باور ندارند که زن امروز میتواند ماندگار یاشد.....