لطفا گوسفند نباشید.

انسان نمی تواند به آسمان نیندیشد!

چگونه میتواند؟!

مگر انسانهایی که عمر را بی چرا

به چریدن مشغولند

و

سر به زمین فرو برده اند

و بوزه در خاک دارند

و غرق در آب

          و علف اند

اینها که ( گوسفندان دو بایند)

                                          (( علی شریعتی))

  این نوشته روی جلد کتاب (( لطفا گوسفند نباشید ))است.خیلی کتاب جالبیه.قرار بود یه مدتی کتاب

 نخونم و به خودم استراحت بدم .ولی انگار قسمت نیست. 

از گوسفند توی این تصویر خوشم اومد.

 

خلسگی

نمیدونم چرا فکر کردم این تصویر خلسگی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

یه جور حالت خلسه و بی وزنی دارم.حوصله فکر کردنم ندارم.این همه فکر کردی که چی؟........

این همه کتاب خوندی برای چی؟..... که بفهمی کجا ها را غلط تصمیم گرفتی؟کجاها را غلط عمل کردی؟

و کجاها ایستادی و نگاه کردی و هیچ غلطی نکردی.بعد هم یک دادگاه تشکیل بدی که قاضی و مجرم و

موکل وشاکی خودتی و حق را به هر کی بدی باز هم خودت مال باخته محسوب میشی.

پدر مادر دوست عشق آرامش من تو مانا آینده کی مهمتره؟اولویتها را کی تعیین میکنه ؟ چه جوری بازی

کنیم که آخر 

داستان بگیم live happlily after ever .

ای بابا انگار هر چی بهت میگن فکر نکن نمیشه.بذار این سلولهای خاکستری مغزت استراحت کنن

 دیوونه میشی ها. به قول نسیم Let it GOOOOOO زندگی را بذار جریان داشته باشه. خیلی چیزها را

نباید راجع بهشون فکر کرد.هر وقت پیش اومد تصمیم بگیر چی کار کنی.

مانا ماناست

شاید این جا تنها جایی که مانا ماناست.

در این چند وقت خیلی کتاب خوندم.امید وار بودم که لابلای این ورقها جمله ای معجز ه وار

به دادم برسه.

                    ولی هیچکدوم شبیه من نبودند.گویا از هر آدمی یکی خلق شده

         یکی که مثل هیچکس نیست.

لحاف سفید

از صبح که صدای اذان بلند شد بیدار بودم.خودم راتو لحاف قائم کرده بودم
حس خوبی داشتم ،حس می کردم تا وقتی زیر لحافم هیچ کس و هیچ چیز نمی تونه
بهم آسیبی بزنه.خاطراتم را مرور می کردم و همه رااز خوب و بدش در آغوش کشیدم.اونها جزیی از من بودند و من خالق همه اونها.
11 بود که بلند شدم.باید با دنیای واقعی روبرو می شدم.
مانا این بار باید بیدار باشی و هوشیار.

کودکی

۱ و۳و۳............۱۵و۱۶و۱۷...........۳۴و۳۵و۳۶..............

چه خوش بود دوران کودکی وقتی بزرگترین عشق دنیا شمردن سنگفرشهای خیابون بود و

بزرگترین غمش زمانیکه یادت میرفت عدد چندم بودی.

و اونقدر کوچک که برای همراهی با قدمهای آروم مادر باید قدمهایی بلند بر می داشتی.