امید

باز هم صبح شده است
باز فردا شده است
بر سر راه باز هم پیرمرد خسته و زار
پی کوچک کمکی چشم به من دوخته است
و زن همسایه غرق در رنگ و لعاب
مثل روزهای دگر به خیابان زده است
باز این شهر پر از آهن و دود طعمه آدمهاست
می خورند می کشند می برند
روی یک روزنامه عکس مردی نادم
که سر عشق زیاد همسرش را کشته ست
باز هم این مردم سر یک تکه نان
نان هم را می برند جای هم را می خرند
اما هنوز گلفروشی باز است
پس هنوز عشقی هست
پس کسی گل می خرد
نوشته:خودم